جملات جادویی

Smiling woman drinking coffee at sidewalk cafe

 مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند.

زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.

بانوی من آموختم که سهم تو در زندگیم علاوه بر خوراک و پوشاک آن چیزهایی است که روان و روحت به آن نیازمند است … گوشی شنوا که با توجه کامل به حرف هایت دل بدهد نه گوشی که نشنیده به دنبال توضیح منطقی است تا کم نیاورد.

چشمی بینا که تو را با تحسین دنبال کند آن چنان که خود را ملکه ای برای همسرت بدانی نه چشم بدبین انتقادگر.

بانوی من کاش زودتر نزد مشاور رفته بودم و زودتر می فهمیدم که چگونه باید تو را دید و شنید.

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

0 دیدگاه در “جملات جادویی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وقت ویزیت

برای تعیین زمان مشاوره به بخش تعیین وقت قبلی در منوی اصلی مراجعه فرمایید.

نظرات